تبليغاتX
درست زندگی کردن یک هنر است

چرا دلتنگ آزادی ، قفس بشكن كه بيزارم ، از آب و دانه در زندان ، دگر وقت بیداری است .






" آزادی " 

اي آزادي تورابه فراموشي سپرده ام

آن گونه كه بيابان درياراازيادبرده است

وخاكستر"بهاروبرگ وپرنده را

تنهانامت به غريزه اي غريب چون باد درنيزار

وباران درمرداب دوردست ذهنم را مي آشوبد

تصويرت كبودي كمرنگ ساحلي است

كه درابروآب وافق گم شده است

ومن آفريدهء ناگزير در سياره اي مجروح كه اهريمني ماندگار خاكش رابه رنج درآميخت

وخدائي رهگزر ازسردلتنگي درآن شادي آفريد

هزاران بار آغشته به خون زاده شدم

وآلوده به خاك درغارهاي تنهائي ناپديد شدم

ودراين گردش بي سامان تورادربسيارقصه ها نوشته ام

وبربسياركتيبه ها كنده ام وشبهاي بلندزمين را به نشانهءحضورت

به قله ها آتش افروختم

وكاروانها راازسراب وسپيده دم خبردادم

اينك انبوه آدمهاي كوچك زمين راانباشته اند

وبوي منقرض عشق شامهءجهان رامي آزارد

ومن باقامتم به بلنداي بيستون قرنهاست سربه زانو نشسته ام

وازچشمانم رودخانه اي جاريست كه دانه هاي آخرين را به جزايرمتروك مي برد

وتوچون تصويرجنگل درانديشهءببري دربند مرابه خويش مي خواني

اي رازهمهءزادن ها ورويش ها

عمراسارتم چنان به درازاكشيده است

كه زنجيرهاهمه زنگاربسته اند

وتو بازادنم مي ميري وبامردنم زاده مي شوي

چون طلوع وغروب دردوسوي جهان

من درآستان غروبم ازشانهءسروها طلوع كن

پيش ازآنكه دوباره زاده شوم

اي آزادي .

احمد حیدر بیگی ...


ايرانم جاودان بماني

با درود بر روان بزرگ و خشور اهورائی ایران حضرت اشو زرتشت  و درود به فروهر مزدایسنا .

 متن نوشتاری اوستای کشتی (قسمت اوستائی) بصورت ترجمه روان آن از پارسی اوستائی به پارسی

امروزی در مقابل دیدگان گرامیتان قرار میگیرد .

به خشنودی اهورامزدا با بیزاری از کج اندیشی

برای کارهای راستین که طبق خواهش اهورامزدا تازه به تازه می گردانند .

راستی را چنین میستایم : راستی بهترین نیکی است ، خرسندی است.

خرسندی برای کسی است که راستی را برای بهترین راستی بخواهد .

با خشنودی اهورامزدا

بسانی که سرور هستی را باید تنها از روی راستی برگزید ، همان سان رهبر درستی را نیز باید پسندید .

این دو دهش را منش نیک ارزانی داشته تا کارهای زندگانی بنام و برای خدای دانا انجام گیرد .

همچنین شهریاری از آن پروردگار است

که سرپرستی(زرتشت) را برای آبادانی دینداران ستمدیده داده است .

مزدا پرستم برمیگزینم که مزدا پرست زرتشتی باشم ، با ستایشها و باورها .

اندیشه نیک را میستایم .

گفتار نیک را میستایم .

کردار نیک را میستایم .

دین بهی مزدا پرستی را میستایم .

که یوغ بردگی بر می اندازد و جنگ افزار را فرو می نهد .

که آزادگی بخش و راستین است .

که از دینهائی که هستند و خواهند بود، مهترین و بهترین و زیباترین است .

که خدائی است و زرتشتی .

اهورامزدا ، پروردگار دانا را سزاوار همه خوبیها میدانم .

این است ستایش دین مزدا پرستی .

بدرود ...

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" خداي فقير و خداي ساكن آسمان خراش " 

افسوس

از دريچه ي پنجره ي خرابه اي كه خانه اش بود

با خاطري خسته و اميدي خراب

خيره شد بر آن كاخ سر بلند آسمان خراش و با خود مي گفت :

آدما رو آفريدي جورواجور ، ما رو بد بخت آفريدي خدا جون

فقير و لاغر و كثيف ، توي آشغالا گذاشتي

عيبي نداره خداجونم

تا حالا شده يه بار چيزي بگم ؟

از غم و غصه ي خود شگوه كنم ؟

.......

تو كه بنده هاتو خيلي دوس داري !!!

تو كه بنده هاتو خيلي دوس داري !!!

واسه ي همين يه بار تو به حرفم گوش بده

تا حالا هيچي نگفتم خدا جون

از دل پرشكوه ام هيچي نگفتم خدا جون

من فقط از زمينت خونه اي كوچولو مي خوام

كه بگم اين از منه  يا كه اختيارش دست منه

نه كه دائم بهر اون وجهي بدم .

يا كه زير منت صاحبخونه همه روزه شرمنده بشم .

اي خدا از اين زمين بگو كجاش مال منه ؟

تو بگو تا من برم همونجا خونه كنم .

اي خدا بگو كجا

اي خدا بگو كجا

زندگيم همش سگجون كندنه ، آرزوم از اين دنيا رفتنه

خدا من بچه دارم ، بچه هام اميد به آينده دارن

اي خدا من پول مي خوام

اي خدا خونه مي خوام

اگه به من تو پول بدي ، يه خونه ي نقلي بدي

پسرم رخت دومادي مي پوشه

دخترم عروس ميشه

توي خونه ي كوچيكم يه جوري كنار مياييم

خوش و خرم پيش هم حال مي كنيم . حال مي كنيم ...

.............

ستاره ها از آسمان مي گذشتند

دود سياهي از سوخت ماشين ها

ابري غليظ شده بود در آسمان سياه

مرد فقير به آسمان نگريست

به دنبال خدايش گشت

چيزي نديد جز دود

ساكن آسمان خراش اما

بر بام شد

و ستاره ها را ديد

بي اينكه به دنبال خدايش گردد .

چند ساعتي گذشت

ناگه صداي دوفرياد سكوت را شكست :

از بام برج آسمان خراش

صداي خنده اي از شوق

در آسمان نشست

ساكن برج آسمان خراش

بر روي بام بلند

به حاجتش رسيده بود

و خدا را ديده بود

از خراب خانه ي مرد خسته ي خواب آلود

صداي فريادي از غصه بر آمد

و در همان خرابه در هم شكست

ساكن خراب خانه ي بي ديوار

زنش از گرسنگي جان داده بود .

بر گرفته از يك نا شناس دردمند ...

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" وطن " 

شبي دل بود و دلدار خردمند ، دل از ديدارِ دلبر شاد و خرسند

که با بانگ « بَنان » و نام ايـران ، دو چشمم شد زشور عشق و گريان

چو دلبر شور و اشک شوق را ديد ، به شيريني زمن مستانه پرسيد

بگو جانا که مفهوم « وطـن » چيست؟ ، که بي مهرش دلي گر هست دل نيست

به زير « پـرچـم ايـران » نشستيم ، و در را جز به روي « عشق » بستيم

به يُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتيم ، و در وصف « وطـن » اين گونه گفتيم

وطـن يعني درختي ريشه در خاک ، اصـيل و سـالم و پـر بـهره و پـاک

وطـن خـاکـي سـراسـر افـتـخار است ، که از «جمشيد» و از «کِي» يادگار است

وطـن يعني نـژاد آريـايـي ، نـجـابت ، مـهـرورزي ، بـاصفايي

وطـن يعني سرودِ رقص و آتش ، به استقبال« نـوروزِ » فـره وش

وطـن خاک « اشـو زرتـشـت » جاويد ، کـه دل را مي بـرد تـا اوج خـورشـيـد

وطـن يعني « اوسـتـا » خواندن دل ، بـه آيـيـن « اهــورا » مـانـدن دل

وطـن شوش و چغازنبيل و کارون ، ارس، زاينده رود و موج جيحون

وطـن تير و کمان « آرش » ماست ، سـيـاوش هاي غرق آتش ماست

وطـن « فردوسي » و « شهنامه »ي اوست ، کـه ايـران زنـده از هنـگـامـه ي اوسـت

وطـن آواي « رخش » و بانگ شبديز ، خروش « رسـتـم » و گلبانگ پـرويـز

وطـن چنگ است بر چنگ نکيسا ، سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا

وطـن نقش و نگار تخت جمشيد ، شـکـوه روزگـار تخت جمشيد

وطـن منشور آزادي کـورش ، شکوه جوشش خون سـيـاوش

وطـن خرم زدين « بـابـک » پاک ، که رنگين شد زخونش چهره ي خاک

وطـن « يعقوب ليث » آرَد پديدار ، و يا « نـادر » شَـه پـيـروز افـشـار

وطـن را لاله هاي سرنگون است ، زِياد « آريوبرزن » غرق خون است

به يک روزش طلوع « مازيار » است ، دگر روزش « ابو مسلم » به کار است

وطـن يعني دو دست پينه بسته ، به پـاي دار قالي ها نـشـسـتـه

وطـن يعني هنر، يعني ظرافت ، نـقـوش فـرش، در اوج لطافت

وطـن يعني تفنگ بختياري ، غـرور مـلـي و دشمن شـکاري

وطـن يعني « بلوچ و کردستان » با صلابت ، دلـي عـاشـق و نگـاهي با مـحبـت

وطـن يعني خروش شروه خواني ، زخـاک پـاک « مـيـهـن » ديـده بـاني

وطـن يعني بلنداي دماوند ، زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند

وطـن يعني « سهند » سرفرازي ، چنان « ستارخان »اش پاکبازي

وطـن يعني سخن، يعني خراسان ، سـراي جاودان عشق و عرفان

وطـن گل واژه هاي شعر خيام ، پيام پر فروغ پـيـر بـسـطـام

وطـن يعني « کمال الملک » و عطار ،يـکـي نـقـاش و آن يـک مـحو ديـدار

در اين ميهن دو سيمرغ است در سير ، يکي « شهنامه » ديگر، منطق الطير

يکي من را زِ هَر، من، مي رهاند ، يکي دل را به دلـبر مي رسـاند

وطـن خون دل « عين القضات » است ، نيايش نامه ي « پـيـر هـرات » است

خراسان است و نسل سربداران ، زجان بگذشتگان در راه ايران

وطـن يعني « شفا »، « قانون »، اشارات ، خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات

نظامي خوش سرود آن پير کامل ، « زمـين باشد تن و ايـرانِ ما دل »

وطـن آواي جان شاعر ماست ، صداي تار « باباطاهر » ماست

اگر چه قلب طـاهـر را شکستند ، و دستش را به مکر و حيله بستند

ولي ماييم و شعر سبز دلدار ، دو بيت طاهر و هيهات بسيار

وطـن يعني « تو » و گنجينه راز ، تَـفَاُل از لـسـان الغيب شيراز

وطـن دارد سرود « مثنوي » را ، زلال عـشـق پـاک مـعـنـوي را

تو داني « مولوي » از عشق لبريز ، نشد جز با نگاه شمس تبريز

مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است ، همان نقشي که در « نقش جهان » است

وطـن يعني سـرود مـهـرباني ، وطـن يعني درفش کاوياني

زعطر خاک ميهن گر شوي مست ، کوير لوت ايران هم عزيز است

وطـن « دارالفنون »، ميرزاتقي خان ، شـهـيـد سـرفـراز فـيـن کـاشـان

وطـن يعني « بهارستان »، مصدق ، حـضـوري بي ريا چـون صبح صـادق

زخاک پاک ما « پـروين » بخيزد ، بهار ، آن يار مهر آيين، بخيزد

که از جان ناله با مرغ سحر کرد ، دل شـوريـده را زيـر وزبـر کرد

وطـن يعني صداي شعر * نیما * ، طـنـيـن جـان فـزاي مـوج دريا

وطـن يعني « خزر »، « صياد »، جنگل ، « خليج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »

وطـن يعني « ديار عشق» و اميد ، ديار ماندگار نـسـل خـورشـيـد

کنون اي « هم وطن »، اي جان جانان ، بيــا بـا مـا بـگـو پـايـنـده ايـران


افسوسافسوس

افسوسافسوس

افسوسافسوس

 گير كردم من ! آي گير كردم !

اما اکنون ، گير كرده در زمان در دلم هيچ فرياد مي زند .

هيچ راهي از گذشته باز نيست .

در شبستاني زير دشتي سرد ،

كه سياه می نمايد اما بيرنگ است  و خويي زمستاني دارد ،

كه هر لحظه از سقف قطره اي درد سرد بر قلبم مي چكد

و از چشم گرم بيرون مي آید .

زير باغ هميشه شب  كه نه مهتاب است و نه ستاره است .

در قرن هميشه زمستان كه نه برف است و نه باران هست .

نفس سرد در سينه حبس گشته ، قلب در قفسه پر از درد گشته

سنگي سنگين بر سينه ام نشسته است .

دردا كه هيچ را هم مي بينم ، افسوس كه مرگ را هم مي فهمم .

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

هنوز دختران ساکت اند ! 

پشت شرمساری ابر

پنهان که میشوی ماه ...

(هنوز دختران ساکت اند)

سرشکسته در باغ بی بار

که به خواری می ایستی سرو...

(هنوز دختران ساکت اند)

در تحمل سنگین بی اجری

که بردبارانه تاب می آوری خاک ...

(هنوز دختران ساکت اند)


منم در این سکوت سرد بی فرجام ، به جرم زندگی محکوم اعدام

غریب و بی نفس تنهای تنهام ، که بی احساسم و بی دین و دنیام

وطن اینجا نمی شه از تو گفتن ، فقط زخم میون واژه حرفام

دروغه هرکی میگه با صداقت ، که من در فکرو اندیشه ی دنیام

دیگه خورشید عالم بی فروغه ، ستاره مرده تو خلوت شبهام

حالااز من دیگه چیزی نمونده ، که مثل سایه ها تنهای تنهام ...

تا کی باشد وضع ایران این چنین ، کی ببوسم تربت ایران زمین؟

روز خوش را چشم ایرانی ندید ، بلکه روزی رستمی آید پدید ...

پاینده ایران
.....

ايراني به خود آ " گر به خود آيي " به خدايي رسي ...


۱. با هم خندیدن ، نه به هم خندیدن

۲. همدل بودن ، نه همزبان بودن

۳. اشکی فرو نشاندن ، نه اشکی چکاندن

۴. جامی بر لب رساندن ، نه جانی بر لب رساندن

۵. دلی را شاد کردن ، نه دلی را داغ کردن

۶. غمی را از دل زدودن ، نه غمی بر دل فزودن

۷. حق را به پا کردن ، نه پا روی حق گذاشتن

۸. قلمی را سرو کردن ، نه قلمی را تخت کردن

۹. دانشی راجستن ، نه دانشجویی راکوفتن

۱۰. اندیشه را بارور کردن ، نه اندیشه را بر دار کردن

۱۱. با دین مجذوب کردن ، نه با دین محبوس کردن

۱۲. در راه ایران فدا شدن ، نه برای ایران بلا شدن ...

love iran

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" ایرانم جاودان بمانی " 

امروز آنقدر شفافیم که قاتلان درونمان پیداست و دریای شهرمان چنان خسته است که عنکبوت

بر موج هایش تار می بندد ، کاش آنکه استخوان هایم را می لیسید شعرهایم را از بر نبود ...

زنبورها را مجبور کرده ایم از گل های سمی عسل بیاورند و گنجشکی که سال ها بر سیم برق نشسته

از شاخه درخت می ترسد .

با من بگو چگونه بخندم وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند ...

ما کاشفان کوچه های بن بستیم ، حرف های خسته ای داریم ،

ای اهورا این بار کسی را بفرست که تنها گوش کند .

به راستی ای ایران من آن موج از دریا بر خاسته بی آرامم و تو دریای ژرف دامنگستر بیکران منی  .

هستی من پیوسته به هستی تست و هستی تو هستی اهورا داده ی خود پروریده ی پایان ناپذیر است .

من از تو بر میخیزم و در تو فرو می نشینم و از تو میایم و بتو باز می گردم .

دوری از تو دوری از زندگی است و بیگانگی از تو بیگانگی از خود است .

اما ای ایران فرزند بخود آشنای تو همیشه و در همه جا از آن تست  و اگر از آن تو نباشم دیگر نیستم .

من هستم و تا هستم از آن توام .

دورود بر تو ای زندگی بخش ، ای هستی هستی دهنده ، ای ایران بزرگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

خسته ام تو چی ؟ 

درود برانسانهای سبزانديش

كوروش كبير بزرگ مرد تاريخ كهن اين مرز بوم  آريائی فرمودند :

زندگی كن و بگذار ديگران نيز زندگی كنند وهر كس خدای خود را بپرستد تا كمتر اذيت  و آزار شود .

من نمی دانم قضاوت چیست ، اگر می خوانم که جرم است ، من نمی خوانم که جرم است ، در تن خوش سبز

این ملک قدیمی که قدیمی تر از تاریخ است خواندن از کی میتواند جرم باشد؟

که زرتشت با سرود این سرزمین را کاشت و من با سرود ، برای بچه های جنگ ،  برای مادران حبس ،

برای  هزاران بی گناه گریه را آواز خواهم کرد  .

آهای صدایم را به تاریخ قرض خواهم داد و فریاد تو را ای مرد و زن این سرزمین به جهانیان خواهم رسانید .

آهای من دختری هستم که سنگینی رنج را لمس کرده ام تو چی ؟

دختری که تفکراتش در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما وجود ندارد .

من دختری آزاده ام ، دختری که  از آغاز پا به پای رفیق و برادر و خواهر خود

دشت های رنجو درد را درنوردیده است  تو چی ؟

تمامی قامت من نقش رنج و پیکرم تجسم کینه است و در سینه ام دلی آکنده از زخم های چرکین خشم است .

تو چــــــــــــــــــــــــــــــــــی ؟

روزگاری آخر ، حقیقت ، سر از پیله ی وهم بر خواهد آورد و تیغ سپیدی ، شاهرگ سیاهی را نشانه خواهد

برد .

خسته هستم از شبهای تاریک ، از چهره های خشن و سیاه ، از کالبدهای بی روح و از نفس های خسته .

تو چــــــــــــــــــــــــــــــی ؟

حرفم را کسی نمی فهمد تو چی ؟

خیلی خسته ام خیلی تو چی ؟

بیا یاد کن آنانکه سر کشیده زیر بال خاک و خاموشی
پرده بسته بر حدیثشان عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی

فصل غمها مانده ، پيش رو يک شب پاييزي پر سوز و گداز ، دزدهايي همه کرکس ، همه از جنس سياهي

کلاغ و تو از ترس به خود مي لرزي ، هيچ گرگي را به اصلاحش اميدي نيست ، هيچ ظلمت را سپيدي ها

نويدي نيست ، گرگ ها زوزه کشان همه امروز تو را مي بلعند پس نگذار ببلعند زود باش تا دیر نگردیده .

بیا دست در دست هم نهاده وفريادعدالت خواهی دردنيا سردهيم و با تفكرات زيبا ، گامهای بزرگی برای التيام

زخم خوردگان جنگ ، بی عدالتی  وتبيعض انسانی برداريم .

شاد زیوید .

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" هجی میکنم این رو نوشت وامانده هر روزه را " 

 

هجی می کنم این رونوشت وامانده هر روزه را .

بخش می کنم لگد مال بی فرجام دردهای نهفته را .

اینجا زندگی است ، اینجا وا پس زدگی است .

اینجا غربت است .

میخواهم بگویم از واقعیت های نهفته این حقیقت پنهان و سر در گم که میرسد

به غایت سیاه لعن و نفرین شده و مرداب گونه .

دست و پا نزن مقصدی در کار نیست .

دست و پا نزن از این فروتر خواهی شد .

ار آفتاب متنفر شدم ، اما سیاهی امانم را بریده .

کز میکنم و در خود گم می شوم .

آشوب درونم را در میان بقچه های لایه لایه مادربزرگم کفن میکنم .

لال میشوم ...

گوش میکنم به صدای لرزان لالایی مادربزرگم که با صدای زجه زنی خسته و

فریاد مردی دردمند گره میخورد و در صدای کودک گم میشود و من دارم فکر

می کنم که با آبی بنویسم یا سیاه !!!

 


عکسهایی از تخت جمشید .

شاد زیوید

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" مي نويسم براي شما تا راز مطالبم را دريابيد " 

مي نويسم براي شما تا راز مطالبم را دريابيد و بدانيد چرا قلمم غمگين شده.

گاهي وقتها گم ميشوي يعني خودت را گم مي كني اما وقتي كمي فكر مي كني و به

خودت رجوع مي كني مي بيني هرگز در زندگيت نتوانستي كسي را نيش بزنی ،

اذيت كني و يا پا روي احساس كسي بزاري اين كنش و منش و خط مش زندگيت بوده.

وقتي بر مي گردي و به عقب نگاه مي كني ميبيني به ندرت كسي را پيدا مي كني كه

مثل خودت هر حرفي مي زند از ته دل باشد . آره توي يك بغض و ناباوري توي يك

برهوت كشنده و تلخ بي عاطفگي بيشتر آدمها گرفتارند گرفتار دلخوشيهاي كاذب ، از

درون خالي و پوچ و آنقدر گم كه با هيچ معيار انساني شايد جور در نياد .

چطور مي توني سبز فكر كني و به آبي عشق بورزي ولي سياه ببينی مثل يك دفترچه

سفيد دلت را سياه كنند اگر حاليت نباشه اگر چيزي بارت نباشه اگه بي خيال باشي

تاسف نمي خوري ، اما واي به روزي كه مي بيني و مي فهمي صبح كه چشمات را

باز مي كني دورو ورت چيزهايي را مي بيني كه باور كردنش برايت امكان نداره

نمي توني خيلي از اونها رو حزم كني متاثر از ايني كه چرا توي اين دنياي كوچك در

اين چند روز زندگي كوتاه كه توي يك روز بي خبري محض شروع مي شه و توي

يك بي خبري محض تموم مي شه آدما اينجوري زندگي مي كنند هيچ جوابي هم ندارند

كه قانعت كنند دلت مي گيره هوس مي كني كه گريه كني مي پيچي تو يه جاده خاكي

يه راه خلوت و دور افتاده تو جايي كه شايد در سال يك نفر هم به اونجا سر نزده توي

گوشه دنج تنهايي با خودت با اون همه آدمهاي خوب و بد با تمام وابستگيهاي سبز و

آبي ميري تو خودت بيشتر و بيشتر ميگي يا ميگي حرف مي زني و مي پرسي آخه

چرا؟

ولي تنها اين جاده ايست كه بيشتر آدمها سالي يكبار هم از آن عبور نميكنن !

آدمهايي كه يك عمر در جاده هاي شلوغ و پر ازدهام خود خواهي بي قيدي بي خيالي

بي دغدغه از تمام نغمه هاي غم انگيز زندگي ديگران تظاهر و ريا دارند كجا دلشون

هواي يه جاده خاكي بارون زده خلوت تنهايي رو مي كنه.

اما آخه تا آخر كه نمي توني تو اين جاده بموني خسته مي شي از بي مهري بي محبتي

از بي عاطفگي از شنيدن يك جمله قشنگ و واقعي كه حس كني از ته دل طرف زده

شده هر چه شنيدي كف سنگينش دروغ بوده نه اينكه بد بين باشي نه فقط از اينكه

 كمتر راست مي شنوي دلت مي گيره مي گيره وميگيره و مطالبت دلگير ميشه .

مي دانيد دوستان من فقط خواستم بگويم از قبل از قبل ترها از هميشه حتي از زماني

كه در نامه هاي بدون مخاطب مي نوشتم و به آغوش دريا ميسپردم تنها تر و غمگين

ترم ! و سخت است چقدر سخت وقتي كه در اين كش و غوس از خدا هم دلگير شوي

و باز و باز بر مرداب خودت فرو بروي گيج و مبهم لحظه هاي بديست وقتي كه براي

فرار از بي حوصلگي و از افكار مشوش " تو هم خودت را با مساعل زودگذر و از

جنس عامه مشغول كني سخت است روحت را كه زماني طولاني همدم بزرگي ها بوده

به مساعل سطحي خو دهي" اما چه ميشود كرد براي كسي كه در گرداب تفكرات خود

غوطه ور است گريزي نيست.


"تقدیم به خواهران خاموشم "

در غم زار نگاه تو ، غم ، زاری می کند

بوی سکوت ، کنار تو، بردرگاه

جاخوش کرده است

فریاد مرده ای

از اقیانوس اندوهت صید می کنم

یاغی می شوم ...

خیالی ولگرد

پیراهن پاره دقیانوسی ات را

نشانم می دهد

که خاموشی را به اهتزاز کشیده ای

موهای تاریکت

گلوگاه زمان را می خراشد

و تو با تن پوشی برازنده از سکوت

به اشیا آشپزخانه پناه می بری!

خاکستر تنم ، گیسوانت

شب دلگرفته تر از کلاغ

که نمی خواند ! 

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

اینجا ایران است ! 

اینجا ایران است !

هنوز تمدن به طبقه ی چهارم دانشگاه ما نرسیده است !

تمامی کلاس های هنر طبقه چهارم برگزار می شود !

اساتید  با ماژیک بلد نیستن کار کنن !

"  یک با یک برابر است ؟ "

اگر یک با یک برابر بود که اینجا ایران نبود !

امروز یه چیزی فهمیدم !؟

" بعضی ها زندن برای اینکه کشتن جرمه ! "

حالم از خودم بهم میخوره !

سرم داره می ترکه !

از اینکه همه بیهوده ایم !

آره حتی تو  !

کی می خواهیم آزاد باشیم !؟

 پی نوشت :

معلم پای تخته داد می زد ! 

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود !

ولی آخر کلاسی ها  لواشک بین خود تقسیم می کردند !

و آن یک ، گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد !

برای آنکه بیخود ، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد با خطی خوانا به روی تخته ای

کز ظلمتی تاریک غمگین بود .

تساوی را چنین بنوشت :

« یک با یک برابر هست ...»

از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ، همیشه یک نفربايد بپاخیزد !

به آرامی سخن سر داد :  تساوی اشتباهی فاحش ومحض است !

معلم مات بر جا ماند !

و او پرسید : 

 اگر یک فرد انسان ، واحد یک است آیا باز یک با یک برابر بود ؟!

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت !

معلم ، خشمگین فریاد زد : آری برابر بود !

و او با پوزخندی گفت :

 اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود ؟!!

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود !؟؟

 اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود آنکه صورت نقره گون ،

چون قرص مه می داشت بالا بود !!؟

وان سیه چرده که می نالید ، پایین بود !؟؟

اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد !

حال می پرسم : یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟!!

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟؟!

یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟!!

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟!

یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟!!

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

« یک با یک برابر نیست » 

 

"خسرو گلسرخی"


حرف دل ( تقدیم به زهرا جان که تصمیم داره تنهام بزاره )

توی وقت بی کسیم تو شدی هم نفسم ، توی لحظه های ماتم تو بودی یارو کسم

توی اوج نا امیدی تنهایی شد رفیقم ، تو بودی ناجی من توی لحظه های مردن

شاید از چشام بخونی همه حرفهای دلم تویی  فاصله قد یه دنیاست بین من و تو

منم اون پاییز پر درد تویی بهار مغرور ، منم اون مرداب خاموش تویی اون موج پر

از نور که به فر دا های روشن تو کنی نظر به از من ،  خود مکن الوده غم بگذر

فاصله قد یه دنیاست بین  من و تو اما دلامون پیشه همه همیشه

اما توی لحظه هام هرگز از یاد نبرم تو بودی هم نفسم که شدی یارو کسم ...

زهرا جان قدرتمند باش ...  

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" به یاد پیام آور " 

هستی خسته بود و خاکستری

 

مسیح نیامده بود

 

از موسی خبری نبود

 

هنوز عطر هیچ " پیام آوری " به مشام نمی رسید

 

آدمیان چونان چار پایان به بهانه ی تکه گوشتی یکدیگر را می دریدند

 

آدمیان آلتهای غرایض خویش بودند

 

بی امان وحشی بودند و بی دریغ خونخوار .

 

مزارع و کشتزارهایشان با گاو آهن جهل به شوره زاری بدل شده بود

 

و رودخانه ها به مردابی عفن

 

آسمان خیس خاکستر بود و تنور خورشید  سرد سرد

 

و زمین خاکی و خون آلود

 

پرندگان خموده و خموش سر در لاک خویش برده بودند

 

و قناری ها غرق سکوت

 

کلاغ ها جای کبوتران را گرفته بودند و مگس ها جای  پروانه ها را

 

معبد دلها ویران شده بود و گل ها پر پر و آدمیان پریش و دل مرده

 

از این روزهای بی طراوت تکرار

 

زندگی برایشان پا پوشی پلشت بیش نبود

 

بهار سر در پر پاییز کرده بود و خورشید سر در گریبان ابر ظلمت

 

ساکت بود و سوت و کور

 

دوستی و لبخند و مهربانی قرنها بود که از فرهنگ لغات زندگی مردم

 

پاک شده بود  و خشم و کینه و دشمنی رفیق راهشان و همدلی بی نام بود

 

و همراهی بی نشان و زندگی  مفهومی بیش از خور و خواب و خشم و شهوت

 

نداشت و سالها بدین سان گذشت ...

 

به نا گه !

 

در یک پگاه پاکیزه ی بهاری قناری ها شروع به خواندن کردند

 

و کبوتران صورتی در آسمان آبی به پرواز در آمدند 

 

" بقیه در ادامه مطلب " 

 


ادامه مطلب
خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" در شهر من " 

در شهر من ،  ستمگران  شب ظلمت را بیدار می کنند .

در شهر من ،  ناله و فریادها بی قرارانه بیداد می کنند .

در شهر من ،  نطفه های کلام خون را آزاد می کنند .

در شهر من ، دست های زنان سیا ه  بخت دختران را ناکام می کنند .

در شهر من ، دستهای مردان سبز،حجله های پسران را تاراج می کنند .

در شهر من ، خون سرخ  جای سبزه ها ی سبز را اشغال می کنند .

در شهر من ، چماق ها جای منطق ها را پر می کنند .

در شهر من ، امشب  لگد ها مادران را داغدار می کنند .

در شهر من ، امشب  شکنجه گاه ها هم فریاد می کنند .

در شهر من ، امشب  سیلی ها جای لبخند صورت دختران آفتاب را شاداب می کنند .

در شهر من ، امشب زبان های آزادی به جای کلام فریاد می کنند .

در شهر من ، امشب شکنجه ها جای باد گیسوی دختران را بی تاب می کنند .

در شهر من ، شاید هنوز درختی جوانه هایش را به باغ امیدوار می کند . 

در شهر من ،  شاید دیگر کسی صورت خورشیدکان را نبیند .

اما خوب می دانم که در شهر من هنوز گنجشکها برای آشیان خود فریاد می کنند .

به امید آزادی  

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" تقدیم به تمام دوستان عزیزم که هرگز منو تنها نمیگذارند " 

فکرتان خواب می بیند ، بر بستر مغزهای وارفته ، خوابش ، نوکران پرواز را می

ماند .

بر بستر آلوده ، باید برانگیزم جل خونین دلم را ، باید بخندم به ریشها ، باید وقیح

ریشخند کنم ، باید بخندم آنقدرتا دل گیرد آرام .

بر جان من نه هیچ تار موی سفید است و نه هیچ مهر پیرانه .

من زیبایم و ۱۹ ساله و تندر صدایم می درد گوش دنیا پس می خرامم .

ای شما ظریف الظرفا ، تا کی سازش ، تا کی سکــــــــوت ، هان ؟

حتی یک نفرتان هم نمیتوانید پوست سکوت را چون من شیار اندازد .

چه بسیار ناسزا گفتند به من مردان و زنان ، مردانی کهنه تر از هر مریضخانه

و زنانی فرسوده تر از هر ضرب المثل . آه چه گویم خسته شدم من از این همه

نادانی !!!

چرا مردم نمیدانند که دیگر باید سکوت را شکست ؟

کاش یک دلاور پیدا میشد کاش .

بدانید دیگر بیدار گشته ام من و از جويبار خون‌ برادرانم ‌سر بلند كرده‌ام ، از توفان‌

خشم‌  ملتم ‌نيرو گرفته‌ام ، حالا دگر مرا زار و ناتوان ‌مپندارهموطن ،  راه ‌خود را

يافته‌ ام‌  و هرگزباز نميگردم ،  من ‌ديگر آن ‌زنجير ها را از پا گسسته‌ ام ، من‌

درهاي ‌بسته‌ي‌ بي‌خبري‌ها را گشوده‌ام ، با نگاه ‌تيز بينم‌ همه‌ چيز را در شب ‌سياه‌

كشورم‌ ديده‌ام ، فرياد هاي‌ نيمه‌ شبي  ‌مادران ‌بي‌  فرزند در گوشهايم ‌غوغا كرده‌اند ،

من‌ كودكان‌ پا برهنه‌ آواره‌ و بي‌لانه ‌را ديده ‌ام ، من‌عروساني ‌را ديده ‌ام ‌كه ‌با دستان‌

حنا بسته لباس ‌سياه ‌بيوگي ‌بر‌تن ‌نموده‌اند .

هموطن ‌واي‌ برادر و خواهر .

من‌در كنار تو و با تو در راه‌ نجات‌ وطنم‌ همنوا و همصدا گشته‌ام ، صدايم ‌با فرياد

هزاران ‌زن ‌برپا گشته ‌پيوند خورده‌ است ، من‌ دختری هستم  ‌كه ‌ديگر بيدار گشته‌ام ،

من ‌راه ‌خود را يافته‌ام‌ و هرگز بازنخواهم گشت !

بیا هم صدا شو ...


دورود بیکران نثارتان میکنم ای دوستان آریاییم

اگر تو نبودی دلها در پستوی فراموشی در شبستان خاموشی می پوسیدند .

اگر تو نبودی من همچنان در کوچه های بی مهتاب ازل محصور می ماندم .

اگر تو نبودی چه کسی خورشید ها را در سینه ام می کاشت و الفبای دوست داشتن را

بر زبانم میگذاشت .

اگر مهر و محبت های تو نبود ، اگر لبخند تو نبود ، اگر تشویق تو نبود ، بند بند تنم

از هم می گسست و یک قطره شبنم هم روی گلبرگهایم نمی نشست .

دوست عزیزم می دانم که با تومی توان نیمه تاریک یک سرنوشت را روشن دید و تو

به من فهماندی که تعبیر یک رویا ، در دست سرنوشت است و آن زمان بود که دیگر

سایه های تردید، برایم معنا نداشت و جای آن ، حقایق شیرین برایم بهترین معنا بود و

تو به من آموختی که درآیینه شکسته هم می توان نگاهی در آیینه داشت و این گونه

است که در می یابم تو هنوز وجود داری پس بمان برايم تا من هم ماندن را حس کنم و

بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده .

همگییتان را به اهورای بزرگ میسپارم . راستی : هرگز فراموشتان نمیکنم  

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

به کوروش به آرش به جمشید سوگند به نقش و نگار تخت جمشید سوگند که ایران همی قلب و خون من است ... 

اين زندگي غم زده غير از قفسي نيست ، تنها نفسي هست ولي هم نفسي

نيست 

اين قــدر نپرسيد كجا رفت و كي آمد ، اشعار پراكنده ي من مال كسي

نيست   

بعضی وقتها با خودم می گم کاشکی منم مثل بقیه مردم بی خیال از خیلی

چیزها می شدم ، اصلا ای کاش هیچی نمی فهمیدم ای کاش !!!

چند وقته که خیلی با خودم درگیرم و می خوام علت اصلی بدبختی مردم

دور و برم رو بفهمم ولی نتونستم آخه اینا یکی یا دو تا مشکل ندارن 

 واقعآ کی مسئول بدبختی ایناست  

شاید دولت ایران ولی نه اونا نمی تونن باشن چونکه اونایی که من

می شناسم نمیتونن مسئول زندگی خودشون هم باشن چه برسه به مردم 

پس تمام بدبختی ها از کجاست  

ممنونم از تمام دوستانی که با من همدرد و همراه هستند  

همه ی شما را دوست دارم و موفقییتتان را از خدا خواهانم  


باز دلتنگم ، قلم را بر میدارم و مینویسم برای انکه مرا میفهمد و زیبا

پاسخم خواهد داد .

آری مینویسم برای انکسی که بغض های نشکسته و گریه های شبانه و

سکوت های نشکسته و سخن های نا گفته و تمام نا نوشته هایم را می داند   

آری برای آن کسی مینویسم که مرا میفهمد و دلباخته ی راستی و با منش پاک است .

نمی دانم که سهم من چیست ؟ نمی دانم که باید به کجا گریخت ؟ نمی دانم

باید چه کرد و به که پناه برم   

نمی دانم باید چه کرد تا آزادی را داشت  

تمام لحظه هایم درد اور شده که کلام قاصر من قادر به توصیف آن نیست 

هر گاه به تمام اتفاقات درد اوری که بر سر همنوعانم میاید فکر میکنم 

تمامی تارو پودم درست مثل درخت روبروی پنجره اتاقم که آنرا نظاره

می کنم می لرزد   

عجب دنیای عجیبی !

دنیایی که خوبا میرن تا بدا بیشتر گناه کنن   

دنیایی که ثروتمندان نیم نگاهی به یتیمان نمیکنند 

دنیایی که هیچ کس به فکر دیگری نیست !

دنیایی که پر از فریبه ، پر از دروغه ، پر از نامردیه ،  پر از ظلم و فساده ...

ای ظالمانی که حتی از اعراب هم نیستید :

خدایتان شما را بگریاند   

خدایتان شما را برنجاند   

خدایتان نبخشایدتان  

که دیوانه ام کردید  

خانه هایتان آباد مباشد هرگز 

که دلم را سوزاندید  .

از اینکه با نوشته هام ناراحتتون میکنم منو ببخشید آخه جز نوشتن دیگه نمیدونم چه

جوری خودمو تسکین بدم .

از خداوند طلب شادی و آرامش میکنم وبرای همه این آرزو را تکرار میکنم 

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" هر چه از قلم میبارد چکامه ای از ... " 

هرچه از قلم می بارد چکامه ای از دردهای دلم هست که می سراید و گاه چشمانم با

قطره ایبه واژه ها خوش آمد می گویند و واژه ها این مرواریدهای زبان مادری ام یاور

بی ریای تنهایی ام و فریاد گر خاموش لحظه های انس شب و روز هستند .  

    بار خدايا از براي رفع تنهائيم جز تو، تنهائي را لايق نمي دانم و تنها ترا

فرياد ميزنم و اندر اين تنهائي دنبال چه چيزهاي گشتم كه نبايد مي گشتم ،

سوز وحشتاناك زمستان را از براي لغزش بي امان دستانم مرحمي قرار دادم و

بغز باز نشده درونم را براي سرگيجه هاي مبهم  ذهنم دارو .

آه نميدانم فرياد بزنم يا نه ، نمي خواهم زيبائي بيان ، منزلت و پيام قلمم را خدشه دار

كند من از پشت درهاي بسته دنبال راه گريزي مي گشتم كه هرگز نيافتم ، من براي

خوش ذوقي قطرهاي باران كه علمي جز باريدن و خيس كردن احساسات منجمد و

خشك من ندارند چه شعرهاي كه نسرودم و بارها اندر خم قافيه هاي شعرم خودي

نشان ندادم .

ولي هرگز به مهماني آفتابت نرفتم و هرگز واژه هاي قشنگ را براي آفتاب مهرت

تمنا ننموده ام .

   بار خدايا اينك كه به بن بست رسيدم فكر ميكنم با كسرت اين همه نباتات وانس و

جن كه همه جز تشعشات پوچ و واهي چيزي ندارند باز  تنهايم .

   بار خدايا سكوت مبهم قلمم را بشكن تا واژه ها بر روی کاغذ روان شوند .

یک روز در لحظه ای دست هایم را بلند خواهم کرد و ریشه هایم را به دوش خواهم

کشید و به جستجوی زمینی دیگر میروم چون اینجا ، این زمین تهی شده و نفسها همه

زهرآگین شده .

دیگر رنجش تلخ و حتی اتهام این نسل مرا رنجور و پریشان نخواهد ساخت

انگار چشمهایم را بد خواهان و گمراهان به زور می بندد ولی اگر چشمهایم را هم

ببندند باز پلکهایم بی وقفه تلاش خواهند کرد و هیچ کس کورتر از آنکه نگاه

نمی کند نیست و میدانم که از کردار آزار دهندگان جهان گزندی به من نخواهد رسید

و کردارهای دشمنانه ی آنها به خودشان باز خواهد گشت و زندگی اینان نکبت بار

و بد خواهد بود .

بد کرداران و زشت خویان با نا آگاهی از اندیشه ی نیک ، دانایان و بزرگواران

مورد اعتماد مردم را کوچک می شمارند ، از اینان راستی دور می ماند ،

همانگونه که گمراهان بی فرهنگ از ما دور هستند و من می خواهم بر خلاف

بد خواهان و نامهربانها ، مهربان باشم و راه راستی را ادامه دهم پس بیایید با

من همراه و همسفر شوید .

ای مزدا !  

همه ی ما خواهانیم که از آن تو باشیم تا از کسانی شویم که زندگی را نو میکنند

و جهان را به سوی تازگی ، آبادی و بالندگی پیش میبرند و همه امیدواریم که تو ما

را یاری دهی تا در پرتو منش نیک و دانش درونی به هم نزدیک شده و به سر

چشمه دانایی و راستی و نیکی پی ببریم .

شاد زیوید   

دیر زیوید  

و تا زیوید به کامه زیوید  

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" ای دشمنان راستین با شما هستم " 

سه ماه گذشت و من فراموش کردم که وبلاگم چند ماهه هست و خودم  یه بلاگر ۴

ساله .

همیشه یکی میره و یکی مونه ، اونی که موند من بودم اما یک روز هم من می رم اما

این وبلاگ هست ، تنها نکته جالب اینه که پارسال من تنها بودم ، امسال هم تنهام ،

همیشه تنهام .

با تمام نوشتن ها و ننوشتن ها ، با تمام شادی ها و غمها ، با تمام آسانی ها و

سختی ها ، با تمام دوستی ها و دشمنی ها ،  تو این یک مدت دوستان زیادی پیدا کردم

و مطمئنا دوستان زیادی رو هم از دست دادم (عجب رسمیه این رسم زمونه) تو

این مدت به خیلی از وبلاگهای دیگه سرک کشیدم ، نظرات خیلی ها رو خوندم ، برای

خیلیاشون نظر گذاشتم .

تو این مدت زندگی دستخوش فراز و نشیب های زیادی شد ، تو این مدت وبلاگ خیلی

از دوستام هک شد ، تو این مدت خیلی از دوستام دیگه ننوشتند ، خیلی با خودم کلنجار

رفتم که  دیگه بسه ، دیگه ننویس . ولی دیدم تازه آغاز نوشتنه .

مهم نیست اصلا کسی می خونه یا نه ، وبلاگهای زیادی رو دیدم که هیچ خواننده ای

براشون کامنت نمیذاشت ،  وبلاگهای زیادی رو دیدم که اصلا کامنتو تعطیل کرده

بودند !

پس می نویسم ...


با تو هستم ای قلم ، تو ای همراه و ای همزاد من ! سرنوشت هر دومان حیران

بازی های زشت ، سر نوشت شعر هایم را نوشتی دست خوش ، اشک هایم را کجا

خواهی نوشت؟

ای دشمنان راه راستی با شما هستم ! شما که اندیشه ی مردم را چنان پریشان

ساخته اید که بدترین کارها را انجام میدهند  و مرتکب گناه می شوند از اندیشه ی

نیک دوری میکنند و از خدای اهورایی راستی و پاکی می گریزند . ای پیروان راه

زشت ! شما و همه ی پیروانتان که اینچنین سر سختانه به راه بد و نادرست

گرویده اید ، بدانید که بین مردم به بدنامی ، فریب و تیرگی شناخته شده اید و مورد

نفرت هستید ، ای گمراهان با اندیشه ی نا پاک و گفتار کردار نا بخردانه و نوید

سروری دروغکارانه مردم را فریب دادید و زندگی خوب جاودانه خدایی را از آنها

گرفته اید . ای اهورا ! تو که دانای بزرگ هستی میدانی که در پرتو شهریاری ات

سرانجام آیین جاودانه ی راستی پیروز شده و همه جا را فرا خواهد گرفت .

هیچ یک از این گناهکاران پیشرفت درست و واقعی را درک نمیکنند و نمی فهمند که

با لندگی و ترقی از کار و کوشش است و از ازمایش آتشین بی خبرند. ای مزدا

اهورا ! تنها تو از سرنوشت و عاقبت اینان آگاهی و درباره شان داوری خواهی کرد .

آه آموزگاران بد گفته های دینی را تحریف کرده و با آموزشهای نادرست خود انسانها

را گمراه و زندگی خردمندانه را تباه می سازند.

بدینسان آنها مردم را از داشتن سرمایه ی گرانبها ی راستی و اندیشه ی نیک باز

میدارند.

ای مزدا و ای راستی ! من با سخنانی که از دل بر میایید به شما گله می آورم و پناه

میجویم .

به راستی که آموزش  راستین و خردمندانه ی پارسا و دانا ، بهترین است .

 ای مزدا اهورا ! تو توانایی خواهانم در برابر کسانی که آزارم می دهند توانا باشم .

تو توانایی ، خواهانم که آنها را از کارهای نا شایست باز داری .  ای مزدا اهورا !

برای رسیدن به آرمان و هدف خویش ، پیامهای تو را به گوش جان می شنوم .

آرزو دارم از زندگانی  دراز بر خوردار گردم و به جایگاه برترین اندیشه ی پاک

در آیم . آرزومندم با گام نهادن در راه راستی و پاکی و استواری در پارسایی به

جایگاه شهریاری اهورا مزدا راه یابم .

ای خداوند مهربان کی مردم به هوش خواهند آمد و ایین تو را در خواهند یافت ؟

کی پلیدی این می و شراب مستی آور بر خواهد افتاد ؟

کی کشوری آزاد و آباد خواهیم داشت ؟

ای مردان و زنان ! در این جهان دروغ فریبنده است . از آن بگسلید و آن را نگسترانید

و بدانید آن خوشی که از تباهی و تیرگی به دست می آید مایه ی اندوه و بدبختی و

بیچارگی خواهد شد . 

به امید پستی دیگر ...

شاد زیوید 

دیر زیوید  

و تا زیوید به کامه زیوید !  

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

دورد بیکران بر همه 

چه لحظه ها که حرفهای ناگفته در پیش سد سکوت متلاطم می ماند ولب از لب

گشوده نمی شود اما در اندیشه ها واژه ها می رقصند و کافی است سر انگشت یک

اشاره آنها را بر روی صفحات کاغذ جاری کند تا چیزی شبیه شعر تولد یابد آن زمان

است که سکوت فریاد می شود بی آنکه صدایی به گوش برسد و من نیز احساسم را

فریاد می زنم و آن را تقدیم کسانی می کنم که می فهمند ...

روی سکوی کنار پنجره بیشتر شبها جای منه ، چند ورق کاغذ یک دونه قلم همیشه

یار منه ، دیگه بیداری شبها عادتمه ، همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ساعتمه ،

حالا من موندمو یک دونه ورق که اونم از اسم ( ایرانم دوستت دارم ) سیاه می شه .

ای زبان شرو ع کن ، ای زبان حرف بزن !

باز گوی آن همه دردی که درون دل من زندانی است !

نيست شوقي که زبان باز کنم ، از چه بخوانم ؟

چه بگويم سخن از شهد که زهر است به کامم ، واي از مشت ستمگر که کوبیده به

دهان هزاران بیگناه ، میگویم ، پس گوش کنید .

وقتی یاد بغض و گریه پدران و مادرانی میافتم که پیراهن خونی فرزندشان در

دستشان هست و فرزندانشان را طلب میکنند تمام بدنم به لرزه در میایید ، بعضی

مواقع یه عکس یا یه فیلم و صحنه ای میتونه یه انقلابی رو در دل انسان به وجود

بیاره ، نمیدونم شما با چه عکس و تصویری به خود خواهید آمد .

فرو کردن یک زن تا سینه در خاک و سنگسار آن و کتک خوردن زنان و مردان

بیگناه که آزادی ایرانشونو میخوان اینها چی ؟ آیا اینها شماها رو از خواب بیدارتون

میکنه ؟

آیا داستان کودکانی را شنیده اید که در پست ترين محله ها زندگی میکنند و صدقه

جمع مي کنند و طعم گرسنگي را چشيده اند ، و از اين بالاترآیا رنج حقارت آن کودک

و فقیر دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ،  اما سکه صدقه

آن رهگذر غرورش را مي شکند احساس کرده ای ؟

آیا زندگي کودکان و فقيران دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه هنر

نمايي مي کنند و يا پاهايي که از بينوايي مي لرزند دیده اید ؟

آهای بچه های اعماق : به نظر شما بیش از اینها می توان خاموش ماند ؟

هر کس تا ابد خاموش بماند خانه اش ویران است .

من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد اهنگ است ،  بيا ره توشه

برداريم  قدم در راه بي برگشت بگذاريم . 

بشنو همسفر من !

با هم رهسپار راه دردیم ، بیا از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوييم .

بچه های اعماق : انسان فاقد شخصیت است چون هر لحظه مبارزهای نو را آغاز

می کند و هر لحظه در بعدی نو حرکت می کند وهر لحظه با دیدگانی نو می نگرد و

هر لحظه دوباره دوباره با دیدی نو پاسخ می دهد ، انسان آزاد است و اگر آزاد

نیست باید برای آزادیش بجنگد حتی شده به قیمت از دست دادن جانش ، در دنيايي که

ما زندگي مي کنيم تنها هنر: هنرپيشگي و موسيقي نيست ...

رفيقان يک به يک رفتند ، مرا با خود رها کردند 

گمان کردم که همدردند ، شگفتا از عزيزاني

که هم آواز من بودند ، بسوي اوج ويراني

گل پرواز من بودند ...

ممنونم که پای حرفهای من نشستید و با جان و دل نوشته هایم را خواندید ، برای

همه  آرزوی موفقییت میکنم ، امیدوارم همیشه شاد باشید .

بدرود ...

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

"اگر..." 

به نام آنکه اگر حکم کند ما همه محکوميم .

اگر...

اگرخدا کفيل روزيست غصه چرا؟

اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا؟

اگردنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا؟

اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا؟

اگرحساب است جمع مال حرام چرا؟

اگر قبرحق است ساختمانهاي مجلل چرا؟

اگر قيامتي هم هست جنايت چرا؟

اگر دشمن انسان شيطان است پيروي از او چرا؟

اگردنيا وسيع است حقارت چرا؟

اگر محبت زياد است کم لطفي چرا؟

اگر صداقت خوب است دروغ چرا؟

اگر تاوان پس دادن سنگينه حماقت چرا؟

اگر ندامت هست جنايت چرا؟

اگر خوبي هست بدي چرا؟

اگر راه زندگي دراز است رفتن چرا؟

اگر لبخند هست اخم چرا؟

اگر شادي هست غــم چرا؟

اگر گذشت هست انتقام چرا؟

اگر عشق تباه کننده است تکرار آن چرا؟

اگر دوست داشتن هست تنفر چرا؟

اگر انتخاب کردن هست انتخاب شدن چرا؟

اگرخواستن هست تحميل و اجبار چرا؟

اگر ظلم بیداد میکند سکوت در برابرش چرا؟

به چه می اندیشی؟

می دانم ، حسی غریب در رگهایت موج می زند و تو را احساسی دیگر گونه است .

آهای شماها میدونید کدام آيينه ميتواند تنهاييم را منعکس کند ؟

کدام اتاق به ابعاد دل خسته من کنجي خلوت دارد ؟

روزگارم هیچ خوش نیست میدانید چرا ؟

چون وقتی چيزی آزارتان می دهد درمانش نمی کنيد؟

چرا به گنديدن دلهاتان راضی تريد تا شکسته شدنشان؟

تا رسیدن به مقصد راه درازی در پیش است ، ولی باید رفت دیگر مجالی برای ماندن

نیست .

باید رفت تا دور شویم از این سر در گمی ها ،  باید رفت و به جان خرید گرد و غبار

سفر را .

باید رفت و خط  کشید بر همه ی آرزوهای محال .

بياييد بشناسيد اين منم که همه خلقتم و زايش و رستن ورهيدن وهدفم مشخص و با تمام

محبتم : جدی ام و در اوج عشق بازی : عاقل ...

بیایید خود را بيافرينيد ، کمی تفکر را جايگزين حرافی کردن نياز دارد و کمی قدم

زدن و در تاريکی نشستن را بايد تجربه کرد و ببینید تا به کی میخواهید ادامه دهید تا

کی ؟

آه می بینم می بینم این شهر ، این شهر زنده نیست ، پس کی زنده خواهد شد .

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

"ارزش انسانیت را چگونه درک کنیم " 

ارزش انسانيت را چطور درك كنيم ؟ شايد فردي بگويد

" بي خيال انسانيت مرده " و يكي ديگر بگويد " نه هنوز نمرده".

من مي گويم اگر انسانيت مرده است مقصر خود ما هستيم كه اين ارزش را كشتيم و

اگر زنده است ما هستيم كه آن را زنده نگه داشته ايم و بايد هميشه آن را زنده نگاه

داريم ، شايد در كتابها و داستان ها و شعر هايي خوانده باشيم كه وقتي قابيل برادرش

هابيل را كشت، آن وقت بود كه انسانيت يا آدميت قرباني شد و از بين رفت . حالا

شما چقدر جمله قبل را قبول داريد؟

بياييم اينطور بگوييم كه زمانيكه هر يك از ما آدم ها براي منافع شخصي خود ديگري

را زير سلطه خود مي گيرد و او را به خفت مي اندازد و به هر شكل حق او را ضايع

مي كند و يا مثل قابيل جان هابيل ديگري را مي گيرد در اين زمان است كه انسانيت

مي ميرد .

مثالهاي بيشماري مي توان در مرگ انسانيت آورد اما فكر كنم بيشتر از اين لازم به

ذكر نباشد ، به نظر من انسانيت و عقلانيت يك رابطه خيلي نزديك با هم دارند ، پس

آيا مي توانيم بگوييم كسي كه ارزش انسانيت را در خود از دست داده است در واقع

ارزش عقلانيت خود را قبل از آن از بين برده است ؟  

بايد خاطر نشان كرد كه انسانيت در اينجا به تمام جوامع بشري و هر مذهبي و هر

قوميتي نسبت داده شده است و فقط در بين اعضاي يك خانواده معني نشده است.

نه انسانيت نمرده است و عقلانيت هم هنوز حكمراني مي كند ، انسانيت در ما فقط به

خواب رفته است ، ديگر وقت آن رسيده است كه بيدارش كنيم و از غرق شدن در

مرداب خودخواهي رهايي يابيم ...

چرا دلتنگ آزادی ، قفس بشكن كه بيزارم از آب و دانه در زندان ،

دگر وقت بیداری است ...

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

"یکی بگه با دلتنگی هام چه کنم " 

دورود بیکران بر همه دوستان عزیز و گل و ایران دوستم .

خیلی خسته ام خیلی

روزهام قشنگن اونقدر که اگه یه نسیم می وزه فکر می کنم طوفان و می خواد همه

چیزو ازم بگیره و من تنها به خاطر همین ترس لذت روزها رو دارم از دست

می دم ...

یه روز یه جای این دنیا دل من هم لرزید و از همین لحظه بی دلیل شاد بودن از زندگی

رفت دوست داشتن قشنگه اما خیلی هم سخته ...

دلم واسه روزایی که بزرگترین دغدغم سیاست بود تنگ شده گر چه سنی ندارم اما

خیلی به سیاست علاقه داشتم و دارم دیگه کودک فهیم نیستم ، چشمان کاملا بسته ام

هم باز شده .

اما ای کاش همیشه بچه می ماندم  وهمیشه معصومیت چهره و نگاه یک کودک در

صورتم باقی می ماند و هیچ چیزی از دنیای بزرگترها نمیفهمیدم . خسته هستم و

خستگی در کالبد من نفوذ کرده .

دلم پر است از چراها ؟ پر است از اماها ! اما نمی دانم کی قرار است این سوال ها

جواب داده شوند؟

مدتی بود که میخواستم از دلتنگی هام بنویسم ولی ذهنم یاری نمیکند گوئی واژه ها از

فکرم پاک شده اند مانند این است که کلمات را گم می کنم ، هر چه تلاش میکردم

فایده ای نداشت اما امروز نوشتم ، چقدر دلم از بی رحمی های روزگار و دولتهایی

که فقط به فکر منافع خوشون هستند و جان و هستی انسانهارو مخدوشو نابود می کنند

به شدت گرفته .

تو دوست عزیز بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟

به قدری نسبت به همه چیز حساس شدم که ریزش گلبرگی قلبم را جریحه دار میکنه

پس بخون تا آخرش

بگو چیکار کنم ؟   

 نمي دانم چه مي خواهم خدا يا به دنبال چه مي گردم شب و روز چه مي جويد نگاه

خسته من چرا افسرده است اين قلب پر سوز ز جمع آشنايان ميگريزم

به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها به بيمار دل خود مي دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر همدم ويكرنگ هستند


ولي در باطن از فرط حقارت بدامانم دو صد پيرايه بستند


از اين مردم كه تا شعرم شنيدند برويم چون گلي خوشبو شكفتند


ولي آن دم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه اي بد نام گفتند


دل من اي دل ديوانه من كه مي سوزي از اين بيگانگي ها


مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگي ها

 

 

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

"دوستان گوش كنيد" 

 

با همه خلق سخنها دارم ، سخن از انسانها

 سخن از اين همه عصيانگري انسانها

 سخن از نسل بشر ، سخن از فتنه وشر

 دوستان گوش كنيد

 قطره اي اشكم من ، كه زچشم سيهي ريخته ام و به خون جگر آميخته ام .

آتش و آهم من ...

دارم از سينه دلسوختگان مي خيزم ، دارم ازديده دلباختگان مي ريزم ، واي بر من

كه بسي تنهايم ، مثل من هيچ كسي تنها نيست ، اين همه پيش همه رسوا نيست ، منم

و بي كسي و تنهايي كنج آلونك وحشت زده شيدايي ، من بسي تنهايم ، همه از خويش

مرا مي رانند ، همه ديوانه وديوانه ترم مي خوانند و به ديوانگيم مي خندند ، تهمتم

مي بندند ، من بسي غم دارم ، غم من صحرا هاست ، افق تيره آن ناپيداست ، مثل ابر

سيهي غمگينم ، هر كجا مي نگرم ماتم و غم مي بينم .

من بسي غم دارم ، غم آوارگي ودربدري ، غم تنهايي و خونين جگري ، غم

عصيانگري انسانها ، غم انسان و غم نسيانها

دوستان گوش دهيد 

همه جا رنگ دروغ ، همه جا پر شده از نيرنگ است پاي زهوار حقيقت لنگ است ،

دوستان در رنجم رنجم از رنگ و رياست ، دوره مرگ صميميت و يكرنگي هاست .

دل يكرنگ كجاست؟

رنگ بي رنگ كجاست؟

دوستان اين مردم ، همگي صد رنگند ، دوستان مي بايد ،  روز را روشني از نور

حقيقت باشد.

صحبت از مهر و محبت باشد ، دوستان مي بخشيد چه كنم بيمارم وچنان برزخم و تب

دارم گويي اينك هذيان مي گويم .

دوستان گوش دهيد  

همه جا در صحف ابراهيم ، به اوستا و زبور داود و به قرآن و به انجيل و به تورات

يهود سخن اين است كه انسان باشيد از بد و زشت گريزان باشيد ، دوستان سينه كه

بي كينه شود .

سرزمين ابديت آنجاست ، كاخ زيباي حقيقت آنجاست

كه در او نور خداست ، كه در او لطف و صفاست

دوستان در همه حال اينچنين چرخ زمان مي چرخد

من دوان در پي ارابه خاموش سكوت ، مي روم من به جهان ملكوت

گر چه اينجا همه چيزها روياست لطفش اينست كه غم ناپيداست ...

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

" زنده باد ایرانم " 

 

امشب !

در تنهایی و سکوت ، میان بهت و حیرت ، عشق و غرور من ایران سراسر اتفاق و

پر حادثه ای است که در روند لحظه های تاریک تاریخ بارها و بارها شکسته .

زخم خورده ، بغض کرده ، لرزیده ، سوخته ، گریسته ، اما از پای نیفتاده .

عشق و رنج و درد عشق ، هدیه خدای بی همتای خرد و عدالت است و ایران مملو از

درد و رنج زائیده عشق است و زاینده عشق !

در بازی های تلخ و شیرین تاریخ و سرنوشت در اوج توفانهای ریشه  برانداز

سهمگین در بستر زلزله های مخرب و ویرانگر در هیاهوی بی گریز سیلهای بنیان

برافکن ایران مانده است و می ماند چون عشق زنده است .

چون ایرانی ، ایرانی است ، ایران یعنی عشق سرخ .

عشق یعنی ایران سبز .

ایران من!

ایران فردوسی است و حماسه ، ایران حافظ است و عشق .

ایران مولوی است و معرفت ، ایران عطار است و عدالت .

ایران خیام است وصداقت ،  ایران فرغانی است و حقیقت .

ایران فرخی است و آزادی ، ایران بابک است و قیام.

ایران افشین است و عصیان ، ایران مازیار است و طغیان .

ایران مزدک است و جسارت ، ایران کاوه است و شورش .

ایران آرش است و رهایی ، ایران دار است و سربداران .

ایران من  !  نگاه کن  بلند شو  !  گریه نکن .

تو دردها و رنجها را بارها و بارها دیده ای .

تو آمدن و رفتن بیگانگان را بارها و بارها حس کرده ای .

تو با سوز و زخم ، با ظلم ، با خون و فریب ، با بحران و جنگ

بیگانه نیستی ! چشمهایت را نبند ،  در خود نشکن ،  بخند و بمان .

چون عشق هرگز نمی میرد .

باور کن عشق مردنی نیست .

عشق رفتنی نیست .

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

"کوروش بزرگ" 

بسياران را ديدم ، بي خواب و بي خانه ، بسياران را ديدم ، بي جهان و بي جامه .

بسياران را ديدم ، بي گور و بي گذر ، بسياران را ديدم ، بي راه و بي پناه .

بسياران را ديدم ، بي گفت و بي اميد ، همه سايه به سايه  هراسيد ، هجوم و زانو

نشينِ غمِ خويش .و مرا تحملِ اين همه ستم نبود و مرا طاقتِ ديدنِ اين همه فلاكت

نبود پس فرمان دادم تا نان و آبشان دهند و كار و كمالشان دهند .

آرامش و آزاديشان دهند ، دانايي و ثروتشان دهند .

آن ها همه گريختگانِ كشورِ بد‌ انديشان بودند و گفتم به من باز آييد كه من امانِ زندگانِ

زمينم ، پس فرمان دادم سدها و سايه‌بان‌هاي بسياري بسازند * باروها ، برج‌ها ، دژ‌ها

و ديوارهاي بسياري بسازند ، همه هرچه كه هست ، همه براي مردمانِ من است و

گفتم اينجا در سرزمينِ من حكيمان در آرامش اند ، اينجا در سرزمينِ من دانايان در

آرامش اند .

من شعله‌هاي بي ‌شماري برافروخته‌ام .

من بردگانِ بي‌شماري را رهايي رسانده‌ام و گفتم هر كس كه اين مردمان را ناچيز

شمارد به زنجيرش خواهم كشيد .

از اين پس ديگر نه ديوي در اين ديار و نه خشمي كه خنجرش در دست!

اين دستورِ پرودگارِ من است تا من پرستارِ درماندگان شوم ، تا من مونِس مردمان و

ياورِ خستگان شوم .

* اميران و آيندگان بدانند *

پادشاهي ثروتْ‌اندوزِ روزگار شود هلاكتِ خويش را به خوابِ اهريمن خواهد ديد و او

هرگز بخشوده نخواهد شد.

* من، من كه كوروشم مي‌گويم هر چه از آسمانِ بلند ببارد و
 هر چه بر
اين زمين

برويد از آنِ مردمانِ من است.

* اميران و آيندگان بدانند *

رهبرِ رستگاران اوست كه بي نياز ببايد و بي‌نياز بگذرد ورنه هرگز بخشوده نخواهد

شد ورنه هرگز دُرُست نخواهد شد ورنه هرگز دوست نخواهد داشت .

* ورنه هرگز دوست داشته نخواهد شد *

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

"از نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيريد كوچكتر خواهيد شد" 

چه بی چاره ایم که در قید و بند افیونی جامعه ، مجبوریم آنچه باشیم که می خواهد!

عملا به ماشینی تبدیل شده ایم که پس از دریافت و پردازش ورودی ، خروجی

می دهد !

و چه نادانیم که فکر می کنیم زنده ایم !

این زندگی نیست ! مردگی ست.

افسار زندگی مان در دست جامعه و گذشته و آینده ی آن است !

در دست نادانی ست ! ما حاصلی بیش نیستیم ! به ما آموختند که چگونه زندگی کنیم ،

به ما آموختند که ثابت قدم باشیم ، آرزو ها و رویاهایی داشته باشیم ، به ما آموختند که

مطیع باشیم . مهم ترین آموزه ی ما این است که همه ی توجه مان به بیرون باشد .

باید خود و توانایی هایمان را فراموش کنیم ! استقلال را فراموش کنیم و بیشتر به فکر

تقلید و وابستگی باشیم . به ما آموختند ارزش ها را و جان کندن برای آن ارزش ها ...

ارزش های پست و کودکانه و گاه حیوانی که به راحتی جلوه ای زیبا به خود

می گیرند !

به ما آموختند برای رسیدن به بیهوده ها ، برای بیهودگی ، حتی حیوان شویم !

حیوانی که ظاهرا می داند !

ولی حتی نمی داند که است و چه هست و چه می خواهد !

یاد گرفتیم که باور کنیم که داناییم ، باور کنیم که آگاهیم .

در خوابی عمیق فرو رفتیم و حتی ممکن احساس کنیم که آگاهیم !

به ماها آموختند که با گذشته ها زندگی کنیم ، به ما آموختند که دردها و رنج ها را

تحمل کنیم ، به ما آموختند که سکوت کنیم .

باید آروزها و رویاهایی داشته باشیم ، باید اسیر آینده و گذشته باشیم ، باید مشغول

ژشویم ، باید به دنبال سراب باشیم ، به هر سرابی که رسیدیم و ناامید نشویم و به

دنبال سراب های بعدی برویم  و بدانیم که زندگی همین است ! باید بر حرص و طمع

خود بیافزاییم ! باید برای آینده بجنگیم ، باید به هر صورت ممکن اسیر بمانیم ! به

ما یاد دادند که حسابگر باشیم و عشق و محبت حساب شده باشد . بدانیم که انسان ها

دو دسته اند : ۱- غریبه ۲- آشنا آزادیم که غریبه ها را حیوان بینگاریم!

غریبه ها هیچ حقی ندارند . رفتار با غریبه ها محاسبه نمی خواهد .

ولی رفتار با آشناها به محاسبه نیاز دارد . و به ما آموختند که مال و جاه ارزش

است !

مال و جاه ارزشمند است ! باید به جامعه اعتماد کنیم .

باید به دیگران اعتماد  کنیم چون درست زیسته اند!

ارزش های آنان ، همان ارزش های ما هست.

باید به دنبال تایید باشیم . باید سعی کنیم نظرشان را جلب کنیم .

 باید مانند یک ماشین علم بیاموزیم و به جامعه خدمت کنیم.

عالم بیشتر می فهمد ! باید به عالمان اعتماد کنیم ! و خود نیز به دنبال علم باشیم ،

علم مفید است ، عالم داناست ! اگر عالم شویم می توانیم به خود ببالیم ، آنگاه می توانیم

با خیالی آسوده زندگی کنیم ! جای نگرانی نیست ! دیگران هم تایید و تحسینمان

می کنند .

پس عالم شدن خوب و پسندیده است ! باید به بزرگتر ها احترام بگذاریم !

باید مطیع باشیم !

و به ما آموختند که خوب و بدی هست.

به ما آموختند که ارزش را فراموش نکنیم . باید مقایسه کنیم و معیارها  را فراموش

نکنیم و به ما راه سرکوب رنج ها را نیز آموختند ، باید سنگدل باشیم ، باید به

منافع مان فکر کنیم ! 

عشق و مهربانی حساب و کتاب دارد ! باید دشمنی کنیم ، دشمنی و خشم و نفرت ،

برای آسودگی و آرامش خیال بسیار مفید است !

منفعت مهم ترین معیار رفتارهای ماست !

هر رفتاری به خاطر منفعتش قابل توجیح است و چه بیهوده است رفتاری که

منفعتی ندارد!   

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |

"درد جانسوز" 

"این مطلبو  تقدیم میکنم به دایی عزیزم که می دونم دیگه هیچ وقت بر نمی گرده"

عزیزم از تو می پرسم به کدامین گناه رنج دوری از تورا باید تحمل کنم .

خدایا آیا انسان مستقل و آزاد نبوده و نیست ؟ آیا تو او را آزاد نیافریده ای ؟

آیا میزانی برای عدالت در دنیای ما آدمها نسبت به یکدیگر نداریم ؟

آیا هر کسی می تواند به خاطر قدرت و غبضه کردن کارها می تواند هستی و جان

یک انسان را گرفته و مخدوش و نابود کرد ؟ آیا راهی به جز سرکوب افکار انسانها

وجود نداشته و ندارد ؟

آیا قدرت طلبان اینقدر در استدلال و گفتار صحیح  کم می آورند که به جز کشتن و

نابودی راهی نمی یابند ؟

* ای انسانهای دربند * ای انسانهای خموش ولی گویای زمانها با شمایم ؟

شما که هرگز حاضر نشدید که زورگویی را بپذیرید و قدرت کذایی و دنیای عده ای

جاه طلب را به هیچ گرفتید و نگرش شما فقط و فقط به خداوند متعال بوده آیا این رسم

انسان دوستی است ؟

آیا می دانید او راه طولانی را برای همه شما سفر کرده ؟ آیا * آیا * آیا * آیا ...

دایی عزیزم :

بنازمت دلاور که تن به شب ندادی ، اسم تو عاشقانه می شه سرود ملت

کی تورو ماطلت کرد / شستو کفن تنت کرد

هنوز هم بوی تو داره در و دیوار خونه ، الهی بشکنه دستی که کرده تو رو نشونه

قاب عکست چه قشنگه / گریه شکسته

جای پای گریه هام رو قاب عکست پینه بسته ، عزیزم یکی شدن رهایی است .

اون همه کشته دادن نشون هم صدایی است ، همین روزا یه روزی حق

تورو می گیریم .

حتی اگه همه با هم بمیریم ...

نامت جاودان و یادت گرامی ...

خلق شده توسطگلناز | لینک ثابت | موضوع: |